Skip to Content

صورت وضعیت نهایی عمر

https://www.kidsocado.com/web/image/product.template/397/image_1920?unique=29f929e

مهدی سروریان
بیزنس/ بهبود فردی/ فارسی / مقوایی

29.99 CAN$ 29.99 CAD 29.99 CAN$ بدون مالیات

Not Available For Sale

این ترکیب وجود ندارد

کتاب‌های منتشر شده به‌صورت حرفه‌ای با توزیع جهانی، طراحی ممتاز و در دسترس بودن بین‌المللی در فروشگاه‌های بزرگ کتاب و خرده‌فروشان آنلاین.

شرایط و ضوابط
30 روز گارانتی بازگشت مبلغ پرداختی
ارسال 5-7 روز

   Get the Book from Amazon in Your Region


Get You eBook

Product details

  • Publisher ‏ : ‎ Kidsocado
  • Publication date ‏ : ‎ March 23, 2026
  • Language ‏ : ‎ Persian
  • Print length ‏ : ‎ 280 pages
  • ISBN-10 ‏ : ‎ 1778923348
  • ISBN-13 ‏ : ‎ 978-1778922336
  • Item Weight ‏ : ‎ 10.5 ounces
  • Dimensions ‏ : ‎ 6 x 0.46 x 9 inches

بیانیه‌ای شفاف از عملکرد یک زندگی؛ از افتتاح حساب تا تسویه نهایی.

من این کتاب را نوشتم زیرا متوجه شدم که زندگی، مانند یک دفتر حساب، به دنبال اعداد نیست؛ بلکه به دنبال قلب است.

من نوشتم زیرا دیدم که هر ترسی خطی در حاشیه‌های روح باقی گذاشته است؛ هر مهربانی نوری در ستون دارایی‌ها روشن کرده است؛ هر سکوت هزینه‌ای پنهان را ثبت کرده است؛ و هر عشقی، حتی زمانی که بیان نشده، در جایی عمیق در ترازنامه یک انسان ذخیره شده است.

این کتاب یک اعتراف عاشقانه است: اینکه ما بسیار ثروتمندتر از آنچه که درک می‌کنیم هستیم، اگر فقط جرات کنیم به مکان‌های زخم‌هایمان اعتراف کنیم و بار دیگر مکان‌های نشانه‌گذاری شده با مهربانی را بخوانیم.

اگر روزی صفحات زندگی‌ات را ورق بزنی و کشف کنی که چیزی درونت هنوز درخشان است، آن نور واحد تمام ثروت توست.


از تاریکی های درون تا رسیدن به خودم

من مهدی هستم

اما آن چه مرا معنا میِ بخشد تنها نامیِ نیست که بر زبانهاست،،

و نه حتیِ پیشینه ای طلاییِ در صنعتیِ که برقش چشم ها را میِ رباید

آن چه مرا شکل داده، همان تونل هایست

که با پای برهنه، از دل تاریکیِ شان عبور کرده ام؛ مسیرهاییِ پیچیده، بدون نقشه، بیِ چراغ . من بودم و تاریکیِ

گاه با دلیِ لرزان، گاه با نفََسیِ گرفته، اما همیشه در حال رفتن.

کودکیِ ام قصه نبود؛ تمرین بقا بود. آ نگاه که کودکان در کوچه بازی میِ کردند،

من از آغوش یِی پایان کودکیِ بیرون کشیده شدم. نه به نرمیِ، که با تلنگری

هولناک؛ مثل پرت شدن از خوابیِ گرم، به سرماییِ بیِ امان.

غم غربت، مثل بوی کهنه ی لباسیِ قدیمیِ، همراهم بود. من، کودکِ بی پناهِ

بیِ نقشه، شروع کردم به چیدن سنگ ها زیر پایم، تنها با صدای قلبیِ که زمزمه

میِ کرد: برو.

اما اگر چیزی هست که به آن باور دارم، این است:

نور همیشه هست. فقط باید بخواهی. فقط باید ادامه بدهی.​